آهنگ High Hopes يکی از زيباترين آهنگ های پينک فلويد هستش. توی آهنگ کلا سرگذشت پينک فلويد و شخص ديويد گيلمور به شکلی بسيار زيبا بيان ميشه.
آهنگ با صدای درهم و برهم ناقوس ها و صدای يه مگس که هی چپ و راست ميره شروع ميشه. به مرور که ميگذره صدای ناقوس ها فيد ميشه توی صدای يه ناقوس اصلی که مسلما صدای ناقوس جداييه . اين ناقوس می تونه ناقوس تولد باشه. جدايی از دنيای قبلی و پيوستن به دنيای جديد و يه نقطه عطف. روی صدای ناقوس تم اصلی آهنگ رو می شنويم که با پيانو زده ميشه. بعد هم که بيس شروع ميشه و گيلمور ترانه رو می خونه. اين مرحله، مرحله شکل گيری پينک فلويد رو توضيح ميده. يا می تونه دنيای کودکی يه انسان باشه.
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun
آن سوی افق، افق جايی که در جوانی ساکنش بوديم
در دنيای شگفتی ها و معجزه ها
افکارمان همه جا پرسه می کشيد، مدام و مرزی هم نمی شناخت
نواختن ناقوس جدايی شروع شده بود٬
اين جا گيتار هم اضافه ميشه. به نوعی اين حس توی شنونده به وجود مياد که آهنگ داره مرحله به مرحله تکميل ميشه و توی هر مرحله يه ساز جديد اضافه ميشه (ناقوس-پيانو- بيس- گيتار) در واقع انگار مراحل رشد يه گروه يا يه کودک رو داره بيان می کنه.
Along the Long Road and on down the Causeway
Do they still meet there by the Cut
There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before times took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay
در طول راه دراز و بر جاده سنگفرش
آيا هنوز بر سر دو راهه ديدار می کنند؟
دسته ژنده پوشی بود که گامهايمان را دنبال می کرد
می دويد پيش از آنکه زمان روياهايمان را ببرد
انبوهی از جانوران کوچک را بر جای می نهاد که می کوشيدند ما را به زمين بدوزند
به زندگی ای دستخوش پوسيدگی آهسته
The grass was greener
The light was brighter
When friends surrounded
The nights of wonder
سبزه سبز تر بود،
روشنايی روشن تر،
جمع دوستان جمع بود،
شب های شگفت انگيزی داشتيم٬
Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide
At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world
به پل هايی که پشت سرمان خراب شد نگاه می کنم
نظری می اندازم به آن سوی پل که چقدر سرسبز بود
هر قدمی که به جلو برميدارم اما در خوابگردی باز به عقب می آيم
گويی کششی درونی مرا به سوی خود می کشد٬
در فرازی بلندتر پرچم را گشوده
به بلنديهای سر گيجه آور آن دنيای رويايی رسيديم
دوران کودکی رو پشت سر گذاشتيم. پل ها پشت سرمون خراب شد و حالا ياد اون دوران افتاديم که چقدر زيبا بود. دوست داريم به سمت جلو بريم و فراموشش کنيم ولی هر بار ناخواسته به عقب بر می گرديم.
و حالا بلوغ فکری ...
يک سولوی بسيار زيبای گيتار از گيلمور با پس زمينه کيبرد که احساس غرور و افتخار و بزرگی رو با خودش داره و ناگهان دوباره همون تم پيانو و صدای ناقوس. ناقوس جدايی از گذشته و پيوستن به آينده که نقطه عطف دوم آهنگه.
Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times
تا ابد شور و شوق داريم
عطشی داريم که هنوز فروننشانده ايم
با تمام وجود به افق خيره شده ايم
هر چند که بارها و بارها از اين جاده گذشته ايم٬
اين قسمت خيلی حرف ها داره. برای خيلی ها جالب بود که پينک فلويد ۳۰ سال بعد از تاسيسش و در حالی که از آلبوم استوديويی قبليش ۷ سال می گذشت دوباره بياد و آلبوم بده بيرون. وقتی راجر گروه رو منحل کرد و ديويد دوباره گروه رو تشکيل داد با آلبوم ٬ يک لحظه غفلت٬ تونست به راجر ثابت کنه که گروه بدون راجر هم ميتونه باشه. با تور معروف ۲۰۰ روزه٬ صدای دلنشين رعد٬ هم باز ثابت شد که طرفدارهای پينک کماکان با گروه هستند و ديويد هم همون اندازه محبوبيت داره. اين جا ديگه می تونست پايان پينک فلويد باشه. ولي وقتی ديويد ريسک می کنه و سال ۹۴ دوباره تصميم می گيره آلبوم منتشر کنه (که ريسک خيلی خيلی بزرگی هم بود)نشون ميده که حرفی برای گفتن داره و هنوز جاه طلبيش رو حفظ کرده. همون جاه طلبی ای که پينک فلويد رو تا اين جا رسونده.
به هر حال، توی اين قسمت ترانه دقيقا همين مطلب بيان ميشه.
دوباره آهنگ به همون حالت غرورآميز بر می گرده و ديويد می خونه:
The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river
Forever and ever
سبزه سبزتر بود،..
..
جمع دوستان جمع بود
مه صبحگاه می درخشيد
نهر می خروشيد
رود بی پايان بود
برای هميشه و هميشه٬
و در آخر هم سولوی بسيار بسيار زيبای ديويد رو داريم که يکی از بهترين سولوهاش هم هست. اين سولوی دو دقيقه و نيمی آدم رو به همون حال و هوای دوران کودکی می بره و شنونده با تمام وجود اين نوستالژی رو احساس می کنه. دست آخر سولو فيد ميشه و دوباره صدای ناقوس جدايی رو می شنويم. اين بار جدايی از اين دنيا و رفتن به سوی دنيای ابدی.
و اما در روی پرده پسری رو می بينيم که توی هوای آزاد ايستاده. صبح زود هم هست (نشانه آغاز زندگی) باد موهاش رو تکون ميده و اون هم به افق خيره شده. گيلمور شروع به خوندن می کنه. پرچمی رو می بينيم که باد با خودش می بره (افکاری که به جايی بسته نشدن و باد خيال اونا رو به هر جا می تونه ببره) توپ هايی که روی زمين قل می خورن و هر کدوم به سمتی ميرن (هر کدوم از ما به يه مسيری ميريم). جوان هم چنان به افق خيره شده و خورشيد هم داره طلوع می کنه. چند دوچرخه سوار پشت سر هم رد ميشن. چند نفر هم با شنل های بلند از همون مسير می دون و دور ميشن و ميرن به سمت خورشيد (مکان آرزوها، سرزمين رويايی، نهايت آرمان، هر چيزی که می خواين اسمشو بذارين!) گيلمور می خونه ٬يه دسته ژنده پوش بودن که پاشون رو روی جاپای ما ميذاشتن و دنبالمون می کردن٬ و دو دلقک رو می بينيم که پشت به پشت ايستادن و هر کدوم اون يکی رو بلند می کنه. نه جابجای هست نه چيزی و هر دو کار همديگه رو خنثی می کنن. يه جور سکون و بی تحرکی در عين حرکت های بی فايده.
می دويدند تا قبل از آن که زمان روياهايمان را با خود ببرد٬ گيتارهايی رو می بينيم که روی رودخونه دارن رد ميشن. زمان مثل همين همه چيز رو با خودش می بره و هر گيتار ميتونه سمبل يک رويا باشه. دوباره همون افراد رو می بينيم که بسيار بزرگتر شدن، پاهای بسيار بلند تری پيدا کردن (به يه مرحله ای رسيدن) و چمدان هايی هم دستشونه (دستاوردهايی هم داشتن) ولی دارن از همون مسير برمی گردن يعنی به همين جا رضايت دادن و همين مقدار دستاورد براشون کافيه. چمنزاری رو توی آب می بينيم و مناظری زيبا که ميخواد اون نوستالژی رو تلقين کنه. چند کودک دور هم نشستن و بادکنک هايی دارن که به سمت بالا ميره (روياهاشون) و بعد می بينيم که بادکنک ها رو همديگه ميدن. يعنی در روياهاشون با هم شريک هستن. دوباره از پشت سر به اون پسر نگاه می کنيم که هنوز نگاهش به افقه. آتش .. و همون دسته کودکان که توی شب هر کدوم يه مشعل دستشونه (آگاهی) دو نفر توی خواب راه ميرن و به عقب ميان که به هم می خورن و ناگهان همديگه رو بغل می کنن. دوباره پرچم ها رو می بينيم که با اين که ظاهرا آزاد هستن اما در واقع بسته شدن. اين بار همون پسر رو می بينيم که يه شنل بسيار بلند رو تنش انداخته و داره به سمت افق ميره. اما اين بار با عزمی بسيار قوی تر از هميشه. افرادی خسته رو می بينيم که در حال غروب دوباره به همون سمت ميرن. شايد معنيش اين باشه که همون افرادی که به همون چيزی که به دست آوردن بسنده کردن همون دستاوردشون هم تموم شد و دوباره می خوان راه رو برن اما اين بار غروبه و موفق نميشن...! از عقب تر پسر رو می بينيم که هم چنان به طلوع خورشيد چشم دوخته. اما اين بار ماشينش رو هم می بينيم. باز چند نفر رو مي بينيم که با دوچرخه به همون سمت ميرن. اما يک نفر با يک چرخ بسيار بزرگ راهی ميشه (عزمی جزم تر داره) و دوباره پسر رو می بينيم. دو نفر ميان که با هم پينگ پنگ بازی می کنن و پسربچه ای که يه عروسک خرس خيلی بزرگ تر از خودش رو گرفته دستش و توی راهرو داره ميره و عروسک رو از بالا به پايين پرت می کنه (شايد اصلا اميد بزرگی نداره و تمام چيزی که می خواد يه زندگی ساده است) دوباره جمع بچه ها و بادکنک هايی که به بالا ميره. يه اسب تروا می بينيم که بچه ها ازش پياده ميشن و می دون که احتمالا يعنی به آرزوهاشون رسيدن. اين بار قايق هايی رو می بينيم که در مسير پيشرفت به پيش ميرن و با شروع سولوی نهايی آهنگ پسر رو می بينيم که چشم از ديدن افق برمی داره، به سمت ماشينش مياد. توی ماشينش پره از توپ های خيلی بزرگ، در رو باز می کنه و توپ ها به زمين می ريزن. توپ ها هر کدوم مسيری رو طی می کنن. چند توپ به همون راهرو که پسربچه توش بود ميرن، چند توپ به يه جاده ميرن که انتهای نامعلومی داره، اونايی که پينگ پنگ بازی می کردن حالا با يکی از اين توپ های بزرگ بازی می کنن که نمی تونن توپ رو کنترل کنن! توپ ها به پل ، راهرو و هر جای ديگه ميرن. پسری رو می بينيم که يه چرخ خيلی بزرگ رو داره با خودش مياره. دوباره جمع بچه ها که تبديل به يه چرخ ميشن (با هم ديگه به تکامل می رسن). چرخی که خودش داشت می چرخيد روی زمين می افته و دو پرنده از بالاش پرواز می کنن (مرگ؟) پسر با يه شنل خيلی بلندتر از دفعات قبل به سمت افق ميره. ۳ نفر در حالی که پرچم در دستشونه همون جا ايستادن و پرچم ها در حالی که ظاهرا آزاد هستن اما در واقع از دو طرف بسته شدن (افرادی که هنوز اول راه هستن و فقط قصد به رخ کشيدن خودشون رو دارن) يک مجسمه رو می بينيم که به نظر مياد مجسمه همون پسر باشه که ميتونه نشانه اين باشه که پسر به تاريخ پيوسته و هميشه در اذهان باقی می مونه. مجسمه پسر با افق و طلوع خورشيد يکی ميشه... (پسر به ابديتی که دنبالش بود می پيونده) در حالی که در هنگام غروب باز هم چند نفر رو می بينيم که به همون مسير ميرن...